شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

294

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

كلمه در آن فصل درج كرد كه سخن ، مروح جان و مفرح روان است و از استماع كلمات جانى ، لذات روحانى حاصل آيد و اين معانى وقتى ملكهء نفس شود و جان به حقايق آن متلذذ گردد كه مرد به سمت عشق موسوم و به صفت محبت موصوف باشد ، چه ، عشق دواعى * 1 / 10 طلب معانى را باعث است و شرف نفس و علو همت را محرص . عشق اكسير حيات ابدى است * عشق آيات كتاب احدى است عشق نورى است كه جان سايه اوست * عشق طفلى است كه دل دايهء اوست عشق دريا و جهان قطره اوست * عشق خورشيد ، فلك ذره اوست و عاشق بر تطهير بدن و تنظيف لباس مولع باشد ، تا در نظر معشوق مرغوب نمايد و از خساست طبع و دنائت همت ، دامن فراهم گيرد تا در نزديك رقباى منظور به بخل و ركت نفس مشهور نشود « 1 » . تا بو كه رسانند به گوش تو پيامم * در ديده كشم خاك كف پاى رقيبان بر بوى عيادت كه بپرسى همه روزم * گوش است چو بيمار به گفتار طبيبان چون ذو الرّياستين اين فصل مطالعه كرد و گفت ، مرا به قراين معلوم مىشود كه منشأ سخن حكيم و خلاصهء مقال او حسب حال بهرام گور است با فرزند خويش و اين حكايت ايراد كرد كه : بهرام را پسرى بود كندفهم و كژطبع و سخيف‌عقل و پليدحس ، هرچند در باب او تربيت و سعى زيادت مىنمود ؛ به امضا نمىرسيد و چندانكه در احكام تعليم و تفهيم او شرايط جهد مبذول مىداشت ، به نفاذ نمىپيوست و پيوسته متفكر احوال و مترقب اقوال « 2 » او مىبود و معلمان و مؤدبان را بر وى مىگماشت كه مگر از انوار علوم ايشان اقتباسى كند و به آثار رشد و هدايت اهل فضل ، از حضيض خطهء جهل به اوج علم ترقى نمايد و ميان او و دواب فصلى مميز كه عبارت از قوه نطق است ، ظاهر شود كه گفته‌اند : لو لا اللسان ما الانسان الّا دابّة مهملة او بهيمة معطّلة * 11

--> ( 1 ) - اساس : شود ( كه اصلاح شد ) - ( 2 ) - ب : احوال .